تبليغاتX
دختر شایسته











گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

 



+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:24 توسط الهام |


وقتی که بچه بودم          گل بوی دیگری داشت    

این آسمان آبی             گلهای بهتری داشت

در چشم من ستاره       گلهای یاس بودن

لب مرا هر شب            به خنده می گشودنند

هر روز صبح وقتی        خورشید می درخشید

گهواره دو چشمم       می شد برای خورشید

با کوه دوست بودم     با دشت می زدم حرف

پر میزدم چو گنجشک  بر کوههای پر برف

با اسب چوبی خود    می تاختم به هر جا

هی هی کنان خوشحال  دل می زدم به صحرا

وقتی که بچه بودم     غم رنگ دیگری داشت

این زندگی برایم       آهنگ بهتری داشت

وقتی که بچه بودم    خوشبخت زیستم من

افسوس دیگر اکنون    آن بچه نیستم من



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:33 توسط الهام |



اگه وبلاگمو می خونید نظر ندید بی معرفت هستین چون دلم می خواد از شما ها یه چیزی یاد بگیرم می خوام بدونم نظر شما راجب به این دنیا و رابطمون با خدا چجوریه اصلا قبول دارین که خدا تو وجود خود ماست اراده ما اراده خداست سختی ها برای بزرگ شدن روح ماست هیچ می دونیین ما چند تا روح داریم یه جایی شنیدم که می گفت هدف خدا از آفرینش ما شناخت خودش بوده و جای دیگه شنیدم خدا از هیچ بنده حتی گناهکارترینشون بدش نمیاد ولی نمی خواد اونا تو جهنمی که خودشون می سازند گرفتار بشن بیچاره خدا از دست ما چه می کشه زود زود نظر بدین



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:21 توسط الهام |


تو اراده میکنی و من هم اراده می کنم ولی فقط اراده من تحقق می یابد پس اگر تو تسلیم اراده من شوی من انچه را که تو اراده کرده ایی به تو میدهم و اگر تسلیم اراده من نشوی تو را در ان چیزی که اراده کرده ایی دچار رنج و تعب می کنم باز  هم اراده من تحقق می یابد

خدا به عیسی گفت:

در ساعتهای غفلت بیدار شو تا من حکمت های لطیف را برایت الهام کنم و طوری باش که مشقات و رنج برایت طعم تلخ نداشته باشند من از آینده تو آگاهم و من از تو حساب خواهم کشید پس هر چه می خواهی از من بخواه نه از دیگران دعا کردن از تو خوب است واجابت کردن از من

من بنده ام را وادار به عملی نمی کنم مگر اینکه آن عمل برایش خیر باشد پس به قضای من راضی باش و به بلای من صبر کن

تو را شخص متمرد مغرور نکند که می بینی به من عصیان می کند و از روزی من می خورد وبه دیگران عبادت می کند به هنگام سختی مرا می خواند و من جواب می دهم ولی دوباره تمرد می کند و از خشم من روگردان می شود من به خودم سوگند خورده ام که او را چنان مواخذه خواهم کرد که نجات نداشته باشد و غیر از من پناهی ندارد پس کسی تواند فرار کند از اسمان و زمین که مال من است  



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:4 توسط الهام |


زن فرشته ایی است که در بچگی پرستار در جوانی کامبخش ودر پیری تسلی دهنده ماست (لامارتین )

تا میتوانی از خواهش و تمنا نزد مردم خودداری کن زیرا ابهت را می شکند

هر انسانی نه دوست توست ونه دشمن تو بلکه هر کس معلم توست (اسکاولشین)

دو چیز را زود فراموش کن ۱- بدی دیگران در حق خودت ۲- خوبی خودت در حق دیگران

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:47 توسط الهام |


شیخ شبلی را یکی غیبت کرد شیخ برای وی طبقی رطب فرستاد وگفت شنیدم که تو عبادت خود را برای ما هدیه فرستادی من نیز خواستم تلافی کنم

علامت احمق سه چیز است

۱-از هدر رفتن عمر باکی ندارد

۲- از حرفهای بیهوده سیر نمی شود

۳-تاب همنشینی با کسی که عیبش را بگوید ندارد

 

کسی که از مردم می ترسد از خدا نمی ترسد و کسی که از خدا می ترسد ازکسی نمی ترسد (تولستوی)

 

ریشه گرفتاری این دنیا در این است که نادان از کار خود اطمینان دارد ولی دانا از کار خود مطمئن نیست(شیلر)

بدترین مردم کسی است که از بدگمانی بسیار به هیچکس اطمینان ندارد و از بدکاری بسیار کسی به او اطمینان نمی کند(اقلیدس)

 

هرکس عادت کند که بدون دلیل هر سخنی را باور کند از صورت انسانی خارج است (ابوعلی سینا)

 

برای زندگی فکر و اندیشه کنید ولی غصه و غبطه نخورید  

 

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:25 توسط الهام |




+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:21 توسط الهام |


ای صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند كه مدهوش شدی؟
تو كه آتشكده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدی؟
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
كه خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه، زبان بودی و دل ها هم گوش
چه شنفتی كه زبان بستی و خود گوش شدی؟
خلق را گرچه وفا نیست و لیكن گل من!
نه گمان دار كه رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست



+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:27 توسط الهام |




+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 10:53 توسط الهام |


تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم. ‍

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:20 توسط الهام |